از که بگویم؟ از آن یکی که بی تفاوت گذشت ، یا از این که هیچ نمی فهمد ، ولی جار می زند که پرچم دار ادراک و فهم بشری ست!
شاید از او بگویم که آرام آرام دور می شود و نیش خندی سرد؛ به سردی جسدی زیر باران.
آنگاه که برادری ها به لجن کشیده می شوند ، باید خندید
خنده ای سرد
دوستی می گفت انگار دیوار های اتاقم روی سرم خراب می شوند، و چه خوب گفت.
افسوس که دوستان کم اند و جملات خوبشان کمتر .
هر چه می خواهم بگویم از این نا مردانگی ، از این بی تفاوتی و از این وحشت آسفالت شده، قلم ام نا توان است پس چه خوب گفت:
سلامت را نمی خواهند پاسخ گفتن
{سر ها در گریبان است
کس سر بر نیارد کرد پاسخ گفتن و دیدار یاران را
راستی چه فرقی می کند از که بگویم؛ گفتن بهانه ای بیش نیست.
درد است ، ماندگار ترین دوست، درد بی کسی ، درد تنهایی ، درد نیمه شب های تا ابد تاریک،
با سر درد های پنهانی
درد است ، درد بی سیگاری ، درد بی یاری
باید خندید ، خنده ای سرد
چیزی در این شهر است که هر روز ما را افسون می کند.
جادویی شوم ، شاید هم مرطوب؛
کس چه داند ، هر چه هست این حرام زاده ، ما را بی تفاوت می کند، از گل ، از ترانه ، از دوست.
زنده باد شب که در آن هیچ جادویی جای ندارد.
ولی افسوس که دوستان در شب خوابند.
و من باز هم
تنها
۸۵/۱۱/۶
ساعت ۲ بامداد |